X
تبلیغات

قالب وبلاگ

قالب وبلاگ

جدیدترین مطالب خواندنی
 
جدیدترین مطالب خواندنی
جدیدترین ها را در اینجا بیابید
چهارشنبه نهم فروردین 1391 :: 13:37 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

با سلام به همه دوستان


فروشگاه اینترنتی محصولات تله شاپینگ ما ، به عنوان ارزانترین فروشگاه اینترنتی در خدمت شما عزیزان میباشد

خرید پستی کالاهای اصلی با قیمت های مناسب از

فروشگاه اینترنتی ایران تی وی شاپ

جهت ورود به فروشگاه کلیک نمایید


پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 :: 20:32 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

فروردين

عطارد در برج مردي با دلو است. بهترين زمان براي فعاليت هاي گروهي است. اگر مجرد هستيد افراد زيادي جذب شما مي شوند.

 

ارديبهشت

یکی از رابطه هایتان محکم تر می شود و در مسائل کاری یا خلاق گاهی مسیرتان را گم می کنید.اگر تصمیمی گرفته اید که  کاری را انجام دهید و در ابتدا کسالت آور بود تعجب نکنید . به خاطر دارید که پذیرفته اید که شما کارها را درست انجام می دهید . بنابراین در پایان روز می بینید که نگرانی ها از بین می روند و همه چیز خوب می شود.

 

خرداد

بهتر است براي كمك به ديگران تقاضا كنيد، يا ديگران را بخندانيد و ديگران از اين خصوصيت شما لذت مي برند.

 

تير

قسمت مسائل و مالی چارت شما را برج مردی با دلو کنترل می کند،بنابراین امروز،روز استراحت است،ذهن تان بی وقفه کار می کند.همسرتان ایده های جالب و کارآمدی دارد.

 

 مرداد

صداي چكاوك شمشير بين مركوري و مارس موجب پديد آمدن طغيان و شعله ور شدن آتش خشم و درگيري در اين روز است. بهتر است از گفتن كلمات بيهوده بپرهيزيد. چنان چه در اين روز با افراد قدرت مندي معامله مي كنيد احتياط لازم را به عمل آوريد زيرا ممكن است به راحتي نسبت به شما برانگيخته شوند. اگر مشغول كاري هستيد احساس بيهودگي خواهيد كرد. مانند گربه اي كه تلاش در گرفتن دم خود دارد.

 

شهريور

امروز سعی کنید در کارها بیش از حد عجله نکنید زیرا حتماً اشتباه می کنید.اگر هم چندین کار را با هم انجام می دهید و وقتی ندارید و در دقایق آخر کار هستید،و مرتباً ساعت رانگاه می کنید باز هم مراقب باشید.شاید کمی دست و پاچلفتی شوید بنابراین وقتی چیز داغ و یا نوک تیزی را بلند می کنید،مراقب باشید.

 

مهر

امروز ونوس تغییر مکان داده و وارد علامت آتشین قوچ می شود.این خبر بسیار خوبی برای روابط شماست و بدین معنی است که شما احساس می کنید هر جایی که می روید راحت تر از گذشته می توانید شیرینی و انرژی خود را بروز دهید.هم چنین شما از هر گونه کار تیمی لذت خواهید برد و اگر قصد نامزدی یا ازدواج دارید زمانی مبارک تر و شادتر از این زمان نخواهید یافت.

 

آبان

ونوس وارد قسمت کارهای روزمره،سلامتی و رابطه با همکاران چارت شما می شود.بنابراین در چهار هفته آینده نهایت استفاده را ببرید.این دوره بهترین زمان برای بهتر کردن رژیم غذایی،ترک کردن عادت های بد وتناسب اندام می باشد.البته تمام این ها اراده قوی می خواهد اما سعی کنید حتماً با آنها روبرو شوید.

 

آذر

ونوس بزودي خانه عوض مي كند و به خانه فروردين مي رود كه خانه عشق و بچه ها و خلاقيت است. اگر يك آذري مجرد هستيد ممكن است بزودي ديوانه وار عاشق شويد و شما از برداشتن اولين قدم تري هم نخواهيد داشت. در واقع، همه شما مي توانيد الهام بخش شروع كارهايي باشيد كه زندگي شما را غني تر مي كند. پس آذري عزيز شجاع، باشيد و بدنبال طلا برويد.

 

دی

هم اكنون مركوري از علامت جدي به علامت دلو تغيير مكان داده است و اين يك خبر خوب در رابطه با مسائل مالي شماست. اگر كسي به شما مقروض است به طرز بسيار جالبي بدون اين كه عصباني شويد بدهي هاي عقب مانده پرداخت مي شوند.

 

بهمن

امروز ونوس به طرف فروردین با عنصر آتش می رود و به قسمت ارتباط خواهر و برادر و همسایگان چارت شما مربوط می شود . در هفته های آینده به عقاید و پیشنهادات دیگران بیشتر علاقه مند می شوید و همینطور بسیار انعطاف پذیرتر از قبل می شوید . به نظر می رسد که بسیار خواستار کارهای اجتماعی وگروهی هستید و ارتباط  جدید مجذوب کننده برقرار می کنید.

 

اسفند

عطارد به برج دلو رانده شده است . بنابراین دومین یکشنبه در یک ردیف است . زمانی که شما انزوا و راحتی خانه را انتخاب کرده اید از هر نظر شما ممکن است شبیه به یک مجسمه باشید. اما خالق شما سلولهای خاکستری تان را اداره می کند این طور نیست.

سه شنبه دهم بهمن 1391 :: 11:34 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

پادشاهي در يک شب سرد زمستان از قصرش خارج شد. درهنگام بازگشت سرباز پيري را ديد که با لباسي اندک در سرما نگهباني مي داد.

از او پرسيد : آيا سردت نيست؟ نگهبان گفت : چرا اي پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر مي روم و مي گويم يکي از لباس هاي گرمم را را برايت بياورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پيرمرد را در حوالي قصر پيدا کردند، در حالي که در کنارش با خطي ناخوانا نوشته بود : اي پادشاه من هر شب با همين لباس کم سرما را تحمل مي کردم اما وعده ي لباس گرم تو مرا از پاي درآورد

گاهي با يک قطره، ليواني لبريز مي شود

گاهي با يک کلام قلبي آسوده و آرام مي گردد

گاهي با يک بي مهري دلي مي شکند

مراقب بعضي يک ها باشيم که در عين ناچيزي، همه چيزند

سه شنبه دهم بهمن 1391 :: 11:19 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

ایستاده‌ام توی صف ساندویچی که ناهار امروزم را سرپایی و در اسرع وقت بخورم و برگردم شرکت. از مواقعی که خوردن، فقط برای سیر شدن است و قرار نیست از آن چیزی که می‌جوی و می‌بلعی لذت ببری، بیزارم. به اعتقاد من حتی وقتی درب باک ماشین را باز می‌کنی تا معده‌اش را از بنزین پر کنی، ماشین چنان لذتی می‌برد و چنان کیفی می‌کند که اگر می‌توانست چیزی بگوید، حداقلش یک "آخیش!" یا "به به!" بود. حالا من ایستاده‌ام توی صف ساندویچی،‌ فقط برای این که خودم را سیر کنم و بدون آخیش و به به برگردم سر کارم.
نوبتم که می‌شود فروشنده با لبخندی که صورتش را دوست داشتنی کرده سفارش غذا را می‌گیرد و بدون آن که قبضی دستم بدهد می‌رود سراغ نفر بعدی. می‌ایستم کنار، زیر سایهء یک درخت و به جمعیتی که جلوی این اغذیه فروشی کوچک جمع شده‌اند نگاه می‌کنم، که آیا اینها هم مثل من فقط برای سیر شدن آمده‌اند یا واقعا از خوردن یک ساندویچ معمولی لذت می‌برند. آقای فروشندهء خندان صدایم می‌کنم و غذایم را می‌دهد، بدون آن که حرفی از پول بزند.
با عجله غذا را، سرپا و زیر همان درخت، می‌خورم. انگار که قرار است برگردم شرکت و شاتل هوا کنم، انگار که اگر چند دقیقه دیر برسم کل پروژه‌های این مملکت از خواب بیدار و بعدش به اغما می‌روند. می‌روم روبروی آقای فروشندهء خندان که در آن شلوغی فهرست غذا به همراه اضافاتی که خورده‌ام را به خاطر سپرده است. می‌شود ٧٢٠٠ تومان. یک ١٠ هزار تومانی می‌دهم و منتظر باقی پولم می‌شوم. ٣٠٠٠ هزار تومان بر می‌گرداند. می‌گویم ٢٠٠ تومانی ندارم. می‌گوید اندازهء ٢٠٠ تومان لبخند بزن! خنده‌ام می‌گیرد. خنده‌اش می‌گیرد و می‌گوید: "این که بیشتر شد. حالا من ١٠٠ به شما بدهکارم!" تشکر و خداحافظی می‌کنم و موقع رفتن با او دست می‌دهم.
انگار هنوز هم از این آدم‌ها پیدا می‌شوند، آدم‌هایی که هنوز معتقدند لبخند زدن زیبا و لبخند گرفتن ارزشمند است. لبخند زنان دستانم را می‌کنم توی جیبم و آهسته به سمت شرکت بر می‌گردم و توی راه بازگشت آرام زیر لب می‌گویم: "آخیش! به به!"

سه شنبه دهم بهمن 1391 :: 11:14 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

نان حلال خيلي خيلي خوب است. من نان حلال را خيلي دوست دارم. ما بايد هميشه دنبال نان حلال باشيم. مثل آقا تقي. آقاتقي يك ماست‌بندي دارد. او هميشه پولِ آبِ مغازه را سر وقت مي‌دهد تا آبي كه در شيرها مي‌ريزد و ماست مي‌بندد حلال باشد. آقا تقي مي‌گويد: آدم بايد يك لقمه نان حلال به زن و بچه‌اش بدهد تا فردا كه سرش را گذاشت روي زمين و عمرش تمام شد، پشت سرش بد و بيراه نباشد.
دايي من كارمند يك شركت است. او مي‌گويد: تا مطمئن نشوم كه ارباب رجوع از ته دل راضي شده، از او رشوه نمي‌گيرم. آدم بايد دنبال نان حلال باشد. دايي‌ام مي‌گويد: من ارباب رجوع را مجبور مي‌كنم قسم بخورد كه راضي است و بعد رشوه مي‌گيرم!
عموي من يك غذاخوري دارد. عمو هميشه حواسش است كه غذاي خوبي به مردم بدهد. او مي‌گويد: در غذاخوري ما از گوشت حيوانات پير استفاده نمي‌شود و هر چه ذبح مي‌كنيم كره الاغ است كه گوشتش تُرد و تازه است و كبابش خوب در مي‌آيد. او حتماً چك مي‌كند كه كره الاغ‌ها سالم باشند وگرنه آن‌ها را ذبح نمي‌كند. عمويم مي‌گويد: ارزش يك لقمه نان حلال از همه‌ي پول‌هاي دنيا بيشتر است!! آدم بايد حلال و حروم نكند. عمو مي‌گويد: تا پول آدم حلال نباشد، بركت نمي‌كند. پول حرام بي‌بركت است.
من فكر مي‌كنم پدر من پولش حرام است؛ چون هيچ‌وقت بركت ندارد و هميشه وسط برج كم مي‌آورد. تازه يارانه‌ها را خرج مي‌كند و پول آب و برق و گاز را نداريم كه بدهيم. ماه قبل گاز ما را قطع كردند چون پولش را نداده بوديم. ديشب مي‌خواستم به پدرم بگويم: اگر دنبال يك لقمه نان حلال بودي، پول ما بركت مي‌كرد و هميشه پول داشتيم؛ اما جرأت نكردم. اي كاش پدر من هم آدم حلال خوري بود!!!

یکشنبه یکم بهمن 1391 :: 22:33 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

سلامتی ِ اون همسر ِ جانباز ِ موجیای که بهش گفتن: چرا هر بار وایمیسی و از شوهرت ...کتک میخوری؟
گفت: اگر خودمو نندازم جلو، شروع میکنه خودش رو میزنه، آنقدر میزنه تا داغون شه، آخه موجیه دست خودش نیست…
.
.
.
.به سلامتی های ولگرد که با یه لقمه غذا و یه دست نوازش تا آخر عمر وفادار آدم میمونن، نه دخترایی که دنیایی محبت بهشون می کنی آخرشم دستت رو گاز می گیرن

.
.
.

به سلامتی اونایی که تو اوج سختی ها ومشکلات به جای اینکه تَرکمون کنن درکمون می کنن

.
.
.
.
به سلامتی اونایی که چه عشقشون پیششون باشه چه نباشه چشمشون مثل فانوس دریایی نمی چرخه
.
.
.
به سلامتی اون دوستی که گفت: قبر منو خیلی بزرگ بسازین... چون دارم یه دنیا آرزو با خودم به گور میبرم....
.
.
.
به سلامتی همه باباهایی که رمز تموم کارتهای بانکیشون شماره شناسنامشونه !.
.
.
.
سلامتی اون رفیقی که میاد خونتون به کفشای آبجیتم نگاه نمیکنه.
.
.
.
بسلامتیه تنهایی که خیلی با ارزشه..چون خالی از از آدمهای بی ارزشه....
.
.
.
ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﯽپیکامو ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺗﻮ ﺯﺩﻡبه سلامتی...
.
.
.
به سلامتی..شهرى که در آن غریبه ها آشناترند . . ..
.
.
.
کودک که بودم، وقتی زمین میخوردم ،مادرم مرا میبوسید، تمام دردهایم از یادم میرفت
دیروز زمینخوردم،
دردم نیامد ، اما
به جایش تمام بوسههای مادرم به یادم آمد به سلامتی همه ی مادرهای دنیا
.
.
.
.
سلامتی مداد پاک کن که به خاطر اشتباه دیگران خودشو کوچیک میکنه . . .
.
.
.
به سلامتیه سهراب، آن سپهری که به زیبائی گفت: تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم، آرزویم همه سرسبزیتوست.
.
.
.
.
به سلامتی با ارزشترین پول دنیا : تومن چون هم تو توشی هم من ....
.
.
.
.
به سلامتی اونی که نه با ماست نه مال ماست اما یادش همیشه با ماست ....
.
.
.
سلامتی همه اونهایی که همیشه تو جمع میگن و میخندن ولی دو دقیقه که باهاشون تنهایی حرف بزنی میفهمی یه دنیا غصه دارن
.
.
.
به سلامتی عاشق و معشوقی که تا آخر عمر شونه به شونه هم میمونن،حتی اگه از آسمان بارون غم بباره
.
.
.
به سلامتی اونیکه میدونی دیگه هیچوقت نمیتونی بهش زنگ بزنی اما دلت نمیاد شمارشو از موبایلت پاک کنی!
.
.
.
تا حالا دقت کردین رو کیبردها حرف (I) و (U) کنار هم هستند؟به سلامتی سازنده
.
.
.
به سلامتی دو بوسه !! اولی وقتی بچه به دنیا میاد مادر میبوستش ولی بچه نمیفهمه! دومی وقتی مادر از دنیا میره و بچه میبوستش ولی دیگه مادر نمیفهمه.
.
..
.
.
به سلامتی پرچم ایران که ٣ رنگه مرغ که ٢ رنگه رفیق که یه رنگه..
.
.
.
.
به سلامتی خدا که هر وقت تنها میشیم ومیریم سمتش با آغوش باز قبولمون میکنه.
.
.
.
.
به سلامتی اون بچهای که شیمی درمانی کرده ،همه موهاش ریخته، و باباش میگه قربونت برم از همه اونا تو خوشتیپ تری ....

سه شنبه بیست و ششم دی 1391 :: 21:11 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

فرض کنید زندگی همچون یک بازی است. قاعده این بازی چنین است که بایستی پنج توپ را در آن واحد در هوا نگهدارید و مانع افتادنشان بر زمین شوید. جنس یکی از آن توپها از لاستیک بوده و باقی آنها شیشه ای هستند. پر واضح است که در صورت افتادن توپ پلاستیکی بر روی زمین، دوباره نوسان کرده و بالا خواهد آمد، اما آن چهار توپ دیگر به محض برخورد ، کاملا شکسته و خرد میشوند. او در ادامه میگوید : آن چهار توپ شیشه ای عبارتند از خانواده، سلامتی، دوستان و روح خودتان و توپ لاستیکی همان کارتان است.کار را بر هیچ یک از عوامل فوق ترجیح ندهید، چون همیشه کاری برای کاسبی وجود دارد ولی دوستی که از دست رفت دیگر بر نمیگردد، خانواده ای که از هم پاشید دیگر جمع نمیشود،‌ سلامتی از دست رفته باز نمیگردد و روح آزرده دیگر آرامشی ندارد

سه شنبه بیست و ششم دی 1391 :: 21:5 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و می‌داند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامه کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی می‌کند:
«اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم. به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم. هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم. کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم. راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ‌ ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم. به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند.به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند. به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد، با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...
یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم صعود از کوه است. یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد، او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند. یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. چه چیز‌ها که از شما یاد نگرفته‌ام... .

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم. اگر می‌دانستم این آخرین دقایقی است که تو را می‌بینم، به تو می‌گفتم «دوستت دارم» و نمی‌پنداشتم تو خود این را می‌دانی. همیشه فردایی نیست تا زندگی فرصت دیگری برای جبران این غفلت‌ها به ما دهد.
کسانی را که دوست داری همیشه کنار خود داشته باش و بگو چقدر به آن‌ها علاقه و نیاز داری. مراقبشان باش. به خودت این فرصت را بده تا بگویی: «مرا ببخش»، «متاسفم»، «خواهش می‌کنم»، «ممنونم» و از تمام عبارات زیبا و مهربانی که بلدی استفاده کن.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری. خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن. به دوستان و همه‌ی آنهایی که دوستشان داری بگو چقدر برایت ارزش دارند. اگر نگویی فردایت مثل امروز خواهد بود و روزی با اهمیت نخواهد گشت.

سه شنبه بیست و ششم دی 1391 :: 21:0 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

داستان سنگریزه ها (تفکر جانبی)

روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که از یک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد.
کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند.
وقتی پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیشهاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، و دخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به زندان برود…
این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت.
دختر که چشمان تیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت !
سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد.
اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد :
۱٫ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند.
۲٫ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است.
۳٫ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به زندان نیفتد.
لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر منطقی و تفکری است که اصطلاحا جانبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد…
به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟!
و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد :
دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود !!!
در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است …!
و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است. نتیجه ای که ۱۰۰ درصد به نفع آنها بود.
۱٫ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد.
۲٫ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم.
۳٫ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد.
تپه‌ای وجود ندارد که دارای سراشیبی نباشد!
سه شنبه بیست و ششم دی 1391 :: 20:35 ::  نويسنده : <-PostAuthor- >

داستان جالب (وقت رسیدن مرگ)

نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش …

مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت …

مرده یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعدا …

مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست.طبق لیست من الان نوبت توئه

مرده گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر …

مرگ قبول کرد و مرده رفت شربت بیاره…

توی شربت ۲ تا قرص خواب خیلی قوی ریخت …

مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت…

مرده وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد نوشت آخر لیست

و منتظر شد تا مرگ بیدار شه …
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت !

بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم !

نتیجه اخلاقی:

سر هرکسی رو میشه کلاه گذاشت… الا سر مرگ….

سر مرگ رو تابحال هیچ کس نتونسته کلاه بگذاره… بیاییم با زنده ها هم …

منصفانه رفتار کنیم تا به وقت رسیدن مرگ هم منصفانه بپذیریم

که وقت رفتمونه و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !



 
 
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است |طراحی : پیچک